پطروس

دست پطرس کم کم بی حس شد،  اما پطرس جرأت نداشت که انگشت خود را از رخنه بیرون آورد. زیرا در این صورت، اندک اندک خیلی و قطره قطره سیلی می شد و آب همه جا را فرا می گرفت. دستش کرخت شد!

ندایی از دور به گوشش رسید. سر بلند کرد، اما کسی را در اطراف ندید. صدا دوباره به گوشش رسید. پطرس گوش تیز کرد. آری درست شنیده بود.

این بار صدا بلندتر از قبل گفت : "هان پطرس ! به کجا می نگری؟! من خِرَد توام ! عقلت کجا رفته؟! حماقت تا به کی؟! کمی هم فکر کنی خوب خواهد بود! دست در جیب خود کرده، بلکه چیزی بیابی و با آن سوراخ را ببندی !"

و این بار پطرس کمی هم فکر کرد و به ندای درونی خود گوش سپرد!

سوراخ ها و ترک ها را ببندید و قهرمانانه شهر را نجات دهید.

هر چه زمان بیشتری بتوانید از شکستن سد جلوگیری کنید، امتیاز بیشتری کسب خواهید کرد.

شهر اکنون نیازمند یاری سبز شماست!!